X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 4 شهریور‌ماه سال 1387

خوانش شعر "شکار"   سروده ی مهرداد فلاح 

       

                                                                     بهمن ارجمند

"کلمات گل آلوده ی بازآمده از شکار     

پرنده ی ناشناخته ی بی نامی را

با خود به خانه آوردند

قطرات خون ریخته از گلوی شکافته

 بر سرانگشت کودکان

 

نشان به نشان

گلی روییده بود از جنس بلور

نگاه که می کردی

می شکست و از آن شکست

صدایی بر نمی خاست

رد روشن گل ها را گرفتیم و

                                   رفتیم و

ناگهان دیدیم

بر لبه ی دنیا ایستاده ایم

سرگیجه ی شیرین سقوط

پا پس کشیدیم و بازآمدیم

کودکان هلهله می کردند

و پرنده ی مرده

                    پرکشیده بود "

(از مجموعه ی"چهاردهان و یک نگاه"سروده ی "مهرداد فلاح"،تهران:نارنج1376 صص 19-18)  

 

 تا کنون مخاطبان عزیز دریافته اند که نگارنده در خوانش یک شعر امر تفسیر و تأویل را دنبال می کند. در عین این که  بر خطر خیز بودن چنین رویکردی وقوف دارد و می داند که اصرار در تفسیر و تبیین و معنا کردن شعر آن چنان معمول و متداول نیست و به  برخوردی کلاسیک و مدرسی متهم می شود  اما می توان از آن دو هدف را دنبال کرد:1-  نگارنده می خواهد درکسب لذّت  فهم  شعر با خوانندگان  همراه باشد.هرچند در خواندن این اشعار خود را نیز  به همراهی دیگران نیازمند می بیند.2- شوق گزینش مسئولانه ی واژه ها را در برخی شاعران برانگیزد.

 در این  روش  ابتدا بر اساس آن چه "هست" ِ شعر ،  بحث شروع و دنبال می شود و در پایان نکات ِ چالش برانگیز طرح می گردد تا به امر ناتمام بودن خوانش خود و شعر قرائت شده تأکید شود و حیات شعر  با پرسش  در ذهن مخاطبان تداوم یابد.بررسی شعر فوق نیز از این قاعده مستثنی نخواهد بود.

 به نظر می آید که شعر از سه بند تشکیل شده است. بخش اول آن این گونه آغاز می گردد:

 کلمات گل آلوده ی بازآمده از شکار

پرنده ی ناشناخته ی بی نامی را

با خود به خانه آوردند

قطرات خون ریخته از گلوی شکافته

بر سر انگشت کودکان

 همه ی واژه های به کار رفته درشعری که دارای  ساختمان است ، در شکل شناسی و معناشناسی ازاهمیت برخوردارند :کلمات گل آلوده ، شکار،پرنده ی بی نام و ناشناخته،قطرات خون ریخته از گلوی شکافته ی پرنده ی ناشناخته ،کودکان.

"گل آلود" بودن ِ کلمات، محصول تلاشی است در جهت فراچنگ آوردن "پرنده ی ناشناخته".از مجاورت ِ عمودی ِ "کلمات" به عنوان فاعل این بند در می یابیم که "پرنده ی ناشناخته" همان  مفهوم یا کسب تعریفی   است که از طریق  واژه ها(کلمات) به دست می آید.به بیانی دیگر پرنده ی ناشناخته همان دریافت فهم و معنایی از هستی است از طریق مواجهه پرمناقشه ی( شکار) شاعر با جهان. 

 

 سخت بودن تلاش برای به دست آوردن" پرنده ی ناشناخته" از طریق صفت ِ"گل آلود" قابل فهم است.در عین حال که واژه ی شکار بر امر "تفننی" بودن جست و جو اشاره دارد ، خونین بودن گلوی پرنده ی ناشناخته(تعریف ومفهومی که ازمتن دنیا نصیب ما از طریق کلمات شده است)صرف ِ  تفننی بودن مواجهه ی ما را با شناخت هستی با تردید رو به رو می سازد.هرچند وجود واژه ی "کودکان" باز بر شیطنت و تفنن این مکاشفه ی پرمجادله و پر چالش راجع می گردد.

امر شناخت شاید برای ما امری تفننی می آمد تا معنایی و تعریفی از هستی  را سامان دهیم ، اما به قول "ارنست کاسیرر"   کلمات (اسامی ) موجب مرگ اشیا هستند ؛ یعنی با  تعبیر یگانه از پدیده ها(از طریق نامگذاری شان ، از طریق تعریف واحدی  که از آنان در ذهن داریم)  اشیا تازگی شان را در مواجهات بعدی از دست می دهند و در واقع دیگر دیده نمی شوند و وجود و عدم شان برای ذهن معتاد به تعاریف پیشینی  یکسان است :

 قطرات خون ریخته از گلوی شکافته

بر سرانگشت کودکان

 

"قطرات خون ریخته از گلوی شکافته" ، محصول  مفهوم و معنای  صید شده است که از طریق کلمات شکار شده اند. این محصول  شاعر را به کجا رهنمون می شود؟:

 نشان به نشان

گلی روییده بود از جنس بلور

نگاه که می کردی

می شکست و ازآن شکست

صدایی برنمی خاست

ردِ روشن گل ها را گرفتیم و

                                 رفتیم و

.....................................

  شعر فوق  دارای ساختار و تناسب کلمات در محور عمودی و افقی است و معنایی را تا به نهایت دنبال می کند.با توجه به این تلقی  کدام واژه ها را می توان از بند دوم شعر کلیدی دانست؟به نظر نگارنده  "گُل"،"رد ِ گل ها را گرفتنِ" و "به لبه ی دنیا رسیدن" واژه ها و تعبیرات کلیدی بند دوّم شعر است.اما نسبت بین واژه های بند دوم با واژه های بند اول در چیست تا شعر به صورت نظام مند و یکپارچه در ذهن خواننده شکل گیرد؟

 در بند اوّل مدعی شدیم که آن "پرنده ی ناشناخته "ای که از طریق کلمات شکار می شود ، تعریف و معنایی است که شاعر از دنیا به دست می دهد.تعبیر و معنایی  که  از طریق کلمات، آن را  فراچنگ آورده است.بنا براین "گل ها"، ادامه حیات دگرگونه ی تعریف و تعبیر به چنگ آمده است که به مدد کلمات و واژه ها نصیب می گردد.در اساطیر ما نیز برآمدن گل را از خون  در داستان سیاوش داشته ایم.رد ِ گل ها(شکلی از ادامه حیات مفهوم به چنگ آمده) را می گیریم تا نشانه هایی باشند برای رسیدن به مقصد و مقصود.اما این مقصد و مقصود  شاعر را با چالشی دیگر رو به رو می سازد:

 ناگهان دیدیم

بر لبه ی دنیا ایستاده ایم

 گرفتن ردِ روشن گل ها ما را به لبه ی پرتگاه دنیا کشاند . نتیجه ی آن مفهوم و معنای صید شده که حاصل کشاکش (شکار) ما با خویشتن و جهان  بود  ، عملاً سقوط و پوچی و بی معنایی بوده است.چنان که شاعر در مصراع های بعد می سراید:

 سرگیجه ی شیرین سقوط

 معنا و تعریفی که شاعر از طریق کلمات (زیستن و مواجهه  با دنیای متون) شکار کرده ، نتیجه ی درخوری نداشته است .این است که شاعر چون کودکی مغبون و سرافکنده دوباره می آغازد:

 

پا پس کشیدیم و باز آمدیم

 باز آمدن و بازگشت ما به نقطه ی شروع ، هلهله ی کودکانه ای در پی دارد.کودکی، همیشه آغاز است .اما این بازگشت ،  آغاز  به شکار رفتن  دوباره است تا  از مواجهه با   متن هستی ،"پرنده ی معنا"ی دیگری شکار کند   تا وی را به لبه ی دنیا نرساند ، تا به پوچی و سقوط شیرین نینجامد.

 با کلمات ،اشیا کشته می شوند. با ارائه ی هر تعریف و تعبیری از زندگی از پس جست و جوها (شکار معناها)  شکل های دگرگون زیست را از خود دریغ می کنیم و رابطه خود را  با  متن هستی عادت زده مکرر می گردانیم.ما با تعریفی مطلق از دنیا  مواجهه ی زنده  خود را با آن می کُشیم.وقتی در می یابیم که  دریافت ما و تعریف ما  ره به مقصد و مقصد نمی برد  و همه ی آن جست و جوها بیهوده و همه آن دریافت ها عبث  بوده است،بر آن می شویم که   دوباره باید  آغازید :

 کودکان هلهله می کردند 

و پرنده ی مرده

پر کشیده بود

  با تجربه ی تردید برانگیز شاعر از آن همه تکاپوهای بی حاصل ، آن پرنده ی مرده   دوباره زنده می شود و ما کودکانه از آغاز باز باید به شکاری دیگر رویم.شکار آن معنای نامیرای هستی که هر آن ممکن است با کلمات  در  ذهن ما  دوباره شکار شوند و بمیرند ، باز مقهور و مرعوب تعبیر خود از حیات و هستی و جهان گردیم.باز به لبه ی دنیا برسیم و باز دوباره بیاغازیم.

 

 ابعاد زیبا شناسانه ی شعر

 

1- شاعر در جایی می سراید:

رد روشن گل ها را گرفتیم و

                                 رفتیم و...

شکل نوشتاری این دو مصراع به ویژه :"رفتیم" نوعی تداعی کننده ی "فرود" و "سقوط"است .یعنی فرود و سقوط و به لبه ی پرتگاه دنیا رسیدن از همان ابتدای رفتن نشان داده می شود.

 

2-شاعر در جایی می سراید : "نشان به نشان /گلی روییده بود از جنس بلور".هم چنان که می بینیم واژه ی گُل با "ی" ِ نکره- وحدت ، منفرد معرفی می شود.اما در چند مصراع بعد می خوانیم:" رد روشن گل ها را گرفتیم" این گل با وجود آن "ی" نکره- وحدت چه گونه به گل ها تبدیل می شود؟

3-تتابع اضافات مصراع اول در ترکیب "کلمات گل آلوده ی باز آمده از شکار" ذهن را متوجه کندی حرکت و طمأنینگی گام کلمات از پس گل آلودگی می سازد . عبور سنگین خواننده با این تتابع اضافات هم چون گل آلود بودن کلمات کند می گردد. کندی دریافت خواننده از متن  با کندی ارتباط متن با ذهن ما  ملازمت دارد.این بخش شعر مؤید هارمونی شکل و محتوا ست.

4-"روشن بودن" رد ِ گل ها با توجه به نتیجه ی سقوطی که از آن حاصل می شود ، طنز آلود و طعنه آمیز است.

5- شاعر در بخش از شعر می سراید:"نشان به نشان/گُلی روییده بود از جنس بلور/نگاه که می کردی /می شکست و از آن شکست/صدایی بر نمی خاست/رد روشن گل ها را گرفتیم و رفتیم و..." .به نظر نگارنده این بخش شعر از نظر ساختار دچار آشفتگی است و ساختمان شعر آسیب دیده است.از جنس "بلور" بودن گُل هر چند با فعل "شکستن" تقویت می شود اما نسبت آن با کلیت شعر معلوم نیست. با توجه به ساختار شعر می توانست این گونه باشد:

 نشان به نشان

گلی روییده بود ......

رد روشن گُل را گرفتیم و

                              رفتیم و...

توجه به این نکته ضروری است که  مصراع دوم پیشنهادی؛ یعنی ،"گلی روییده بود"به همین صورت دچار ایست و توقف است که برای تحرک آن می توان توصیفی دیگر  متناسب با کلیت شعر آورد.بنا بر همین نگارنده جای آن را خالی می گذارد.

   

6- شاعر در بخشی از شعر سروده است:"پرنده ی ناشناخته ی بی نامی را /با خود به خانه آوردند."آیا صفت "بی نام" پس از صفتِ" ناشناخته" حشو نیست؟ به دلیل کارکرد شایسته ی "تتابع اضافات" که پیش از این ذکر شد ، بدون آن که  این مشخصه  از شعر حذف شود ، می توان  صفت دیگری  را جانشین  صفت "بی نام " کرد.

7-  تصاویر موجود در شعر از تجربه ی عینی دوره ای از زندگی شاعر بازتابیده اند.اما این تصاویر عینی در جهت تجسم مفهومی ذهنی به کار گرفته می شوند و هستی قائم به خود را از دست می دهند.اغلب شاعرانی که حیات ذهنی شان بر حیات عینی شان غلبه می یابد و به نوعی دغدغه های فلسفی دارند  ، رابطه ی بی واسطه ی خود را با عین از دست داده  با عین برخوردی ابزاری دارند تا از طریق احضار عینیت ، ذهنیت را متبلور گردانند.در شعر فوق این شگرد از طریق شخصیت دادن به "کلمات" و استعاره ی "پرنده" و نماد "دره" و "کودکان" به ظهور رسیده است.تا این جا در این باره  هیچ عیب و حسنی را نمی توان بر شعر فوق منتسب کرد.اما بین زبان و نوع بیانی که شاعر برگزیده با آن چه می خواهد بگوید تناقضی است.شاعر بر آن است که بگوید:کلمات که اموری ذهنی اند ، موجب مرگ عینیت اند اما شاعر خود  در نوع بیان شاعرانه ی خویش  ،عینیت(پرنده ،گل آلود ، دره ،گُل ...) را در خدمت بیان  مفهومی ذهنی  قرار داده است.

....................................................................................................................................  

 

مهر

 

خوانش پر حوصله ،نکته بینانه و هوشمندانه ات را از شعر "شکار" خواندم و لذت بردم. هم پایم با تو در سفری که داشته ای در افق معنایی شعر. اشاره های فنی و زیباشناختی به جایی هم در نوشته ات به چشم می خورد که به نظرم غنیمت است در این آشفته بازار ٍ سرسری خوانی ٍ شعر ... اما یکی دو نکته پیش کشیده ای که گمانم بد نیست من نیز در جایگاه نخستین خواننده ی این شعر توضیحی بدهم. اول این که هیچ منعی ندارد اگر مولف "گلی" را که "نشان به نشان" روییده و جنسش از "بلور" است ، در گزاره ای دیگر جمع ببند. به این می ماند که بگوییم : این جا و آن جا درختی برآمده بود از جنس کاغذ. رد این درخت ها را گرفتیم و رفتیم تا... نکته ی بعد : وقتی مولف می گوید گلی از جنس بلور ، به شکلی ضمنی دارد ارزش گذاری می کند. گل که از بلور باشد ، شاید زیبا بنماید ، اما عطر و بویی ندارد. این جا با فرآورده ای مصنوع طرفیم که با اشاره ی تیز بینانه ات در باره رویکرد معنایی شعر هم خوانی دارد. دیگر ، این که "بی نام " و "ناشناخته" مترادف هم نیستند که آوردن هر دو تاشان "حشو" باشد. ممکن است پدیده ای نام داشته ،ولی ناشناخته باشد. خیلی چیز هاست که ما روی شان نام گذاشته ایم ،ولی در باره ی چیستی شان معرفت و شناختی نداریم. اما پیوند بین امور عینی و ذهنی در هنر ، بحث پر دامنه ای ست که در این مختصر نمی گنجد. فقط می شود اشاره کرد که در این شعر ، اگر اصراری بر دریافت استعاری خود نداشته باشیم ،با روایتی سور رئال رو به روییم که ارزش ٍ در خود ( درون متنی) دارد و می تواند حضور موتیف ها و عناصر مهاجری را که از دنیای واقعی به دنیای شعر کوچیده اند ، موجبیت بخشد.  

 

 

کیوان اصلاح پذیر  

 من با جرئت میگویم این شعری است شاملویی ! مهرداد متهم است به نوآوری و آوانگاردیسم . خود من هم از زمره ی شاملو دوستان متعصبم . اما کیست که نداند آوانگارد تر از شاملو که بوده است . کافی است به نیم قرن پیش برگردیم و مجلات را ورق بزنیم . مهرداد باید زیر این باران کلمات خدنگین تاب بیاورد تا شاید شعر نوین ما را از این تونل آتش روزمرگی  نجات دهد . بدیهی است سعی میکنم مهرداد را به سوی سبک مورد علاقه ام منحرف کنم .
اگر مهرداد زرنگتر از ما نبوده باشد شاید بتوانیم مچ اش را در بزنگاه های معنی بگیریم و بگوییم بفرما این هم نشانه ی فیروزی معنا بر فورم .
و اما نقد :
بی نامی پرنده ای ناشناخته است . اولا پرنده است زیرا بی نامی نشانی از عدم دارد و پرندگان از همه ی جانداران برای نشان دادن عدم بهترند زیرا در دسترس ما نیستند و هرلحظه از چشم ما غایب و پیدا میشوند .
در این جا با صنعت جان بخشی روبرو هستیم . به که شخصیت جاندارداده است مهرداد؟ به بی نامی . به عدم . این دشوارترین انتخابی است که یک شاعر انجام میدهد. اما تنها کلمات قادرند این پرنده را شکار کنند . کلمات معنی دارند و نام ها را میسازند پس ای کلمات نجات بخش از کمان دهان انسان بیرون جهید و بی نامی را نامی ببخشید . خونی که از گلوی بی نامی میریزد همان به دنیا آمدن و موجود شدن است . موجودیتی که از مرگ میزاید . و گلو چه زیباست که محل زایش کلمات گلوست و کلماتی که گلوی بی نامی را می خراشند تا زاده شوند که زادن همواره خونین است .
تا همین جای شعر کافیست که بگویم معنی سلطان کلمات است و مهرداد قابله ی قابلی است . و دوباره تاکید میکنم این میراث شاملوست که از قلم مهرداد فلاح جاری است . 

چون در حال واقعه قرار گرفته ام بدون رخصت نقد را ادامه میدهم .                           از قطرات خون چکیده چه میروید ؟ گل . چرا گل ؟ گل همان گلو است . وقتی خون سیاوش به گل تبدیل میشود استحاله ای در عینیت رخ میدهد . و در شعر استحاله ی کلمات است که گلو را گل می کند . گل پیش از هرچیز  از جنس کلمات  هستی یافته است  و این حدس ناقد را به یقین بدل میکند . کلمات بدون گلو طنین و صدایی ندارند . باید هم از شکستنشان صدایی برنخیزد . چرا بلور ؟ بلور همه ی رنگ های زمین و آسمان را در حافظه ی خود ذخیره کرده است . و این خصلت  با ویژگی کلمات یکی  است. جز کلمه هیچ راهی برای درک رنگ ها و پیچیدگی های جهان نیست . کلمات رنگین کمانی هستند که وقتی شفاف اند دیده نمیشوند اما همین که باران ذهن ناخودآگاه شاعر بر آن میبارد ، پدیدار میشوند . شاعر از کلمه ای به کلمه ی دیگر میرسد ، از رنگی به رنگی ، از عطری به عطری   و این یک سیر بی نهایت است . سرانجام بی نهایت  سرگیجه است لابد،  که سرگیجه وقتی رخ میدهد که سر( ذهن ) پردازش معنی ها  را برنتابد . لبه ی دنیا خطرناکترین جا برای ایستادن شاعری است که  در فوران نام ها سرگیجک گرفته است . شاعر بازمیگردد . از سفری که با نامیدن عدم آغاز شده است و  دوباره به آن بی نام  نامیده بازمیگردد . اما مگر نه این که کلمات از گلوی بریده ی بی نامی گریخته بودند پس  عدم به عدم پر کشیده  است .
اما  کودکان از کجا پیدا شده اند ؟ هرجا که ما بزرگترهای منطق – بند عاجز شویم از توضیح و توجیه ،  کودکان با فریادهای شادمانه و منطق طبیعی خویش به کمک می آیند و ما را از لبه ی دنیا و سرگیجه ی منطق رهایی میبخشند .
عجب سفری بود شعر مهرداد ( که در این شعر با او چنان اخت شدم که نام کوچکش زیباتر است ) و چه کیفی داشت سیر من در این آفاق کلمات . که در ابتدا کلمه بود و در انتها نیز .

  

فواد گودرزی 

 

اولا هم از شعری که خواندم و خوانده بودم لذت بردم و هم از حاصل تلاش آقای ارجمند که به قول شما خیلی با حوصله و نکته بینانه شعر را دیده بودند و فکر می کنم در این شرایط همین خوانش هاهم غنیمتی محسوب می شوند حالا چه آنور آب مد باشد چه نباشد .
اما به طور کلی فکر می کنم شعر را باید در بستر زمان خودش دید البته این را می گویم چون آقای ارجمند اصرار بر خوانش معنا محور این شعر دارند و در واقع بحث تفسیر مطرح است نه یک تاویل مدرن که خودشان هم برآن تاکید دارند و به خودی خود هیچ اشکالی ندارد اما چنین تفسیری بدون نگرش فرامتنی و توجه به زمینه های تاریخی عقیم می ماند . باید توجه داشته باشیم که نسبت شعر با معنا، روایت ، زبان و سایر مولفه های آن  در دوره های مختلف متفاوت است و به خصوص در دهه های اخیر سرعت این تحولات بیشتر هم شده است .
بنابراین شاید آنچه واجب تر از پرداختن به برخی رمز گشایی ها و در واقع پیگیری داستان شعر به نظر می آید پرداختن به سوالاتی از این قبیل است که مثلا آیا این همه تعهد به یک روایت ساده و خطی حتی برای ۱۰ سال پیش هم کمی برخورد محافظه کارانه محسوب نمی شود ؟ ویا اینکه جناب فلاح چقدر با این زبان ساده و بی آلایش به روح شعر ایران در دهه ۷۰ نزدیک شده اند و درک کرده اند که دوره دوره ی حرفهای قلمبه سلمبه ! نیست آنهم برای جامعه ای که ذهنش از سالها شعار و منبر و تکبیر خسته و فرسوده شده است
اجازه بدهید حرف آخر را بدون سوال مطرح کنم . فکر می کنم این شعر هرچقدر در روایت خود به پایان رسیده باشد در زبان خود هنوز در شعر ایران ادامه دارد.

  

   

 سهراب طاووسی 

 ۱. چند سالیست چیزی در ادبیات ایران باب شده است به نام *خوانش شعر*. این سبک از نوشتار که در ادبیات هیج جای دنیا سابقه ای ندارد اولین بار توسط آقای ع.پاشایی بر روی اشعار شاملو صورت گرفت وبه دلیل نبود فضای کافی نقد--یا نقد کافی--تبدیل به وسیله ای شد برای تمجید شاعر. در ادبیات دنیا یا نقد شعر وجود دارد که حسابش یکسره جداست یا ساده کردن ادبیات کلاسیک که آن هم مقوله دیگریست و نظر ساده کننده هیچ دخالتی در نوشته ندارد.
۲. شعر شما یک شعر خوب است. ابتدائی ترین --ومهمترین-- دلیل این که به خاننده لذت می دهد.از نظر من زیباترین نکته رعایت دقیق مراحل و نکات *شکار* است:تعقیب(نشان به نشان)،به دقت نگریستن(نگاه که می کردی/می شکست)،رد گرفتن،و شکار(یعنی موجود شکار شده).اما این موجود شکار شده چیست؟یک پرنده ناشناخته سربریده --که تلمیحی به ماجرای کربلا دارد--که پرکشیدن پایانی اش آدم را یاد زنده یاد شکیبائی در آخرین صحنه هامون می اندازد که من بعد از چندین بار دیدن هنوز نمی دانم نفس آخر نفس مرگ بود یا زندگی؟اگر از دیدگاه نمادین به شعر نگاه کنیم با توجه به استانزای قبل که رد پرنده را باید از گلهای بلورین گرفت پرنده احتمالن باید نماد صلح،آزادی و مفاهیمی از این دست باشد.و اما شکار؟آیا شکار همان پرنده است یا خود شاعر است که در پی شکار پرنده ؟یا شاید...فرم ظاهری شعر هم مسئله شکار را تداعی می کند.
شعر آغاز و پایان دلنشینی دارد، اما بعضی واژه ها مثل نشان به نشان،پا پس کشیدیم چندان به دل نمی چسبند.
حرف درباره شعر شما بسیار است. من منتظر بقیه آثار شما می مانم و در اولین گام کتاب شما را می خرم. موفق باشید.

 

  رامین چمن  

 به نظر من یک منتقد شعری در  ابتدا  باید خلاقیت شعر را از  جنبه ی محتوا ی اش ...شکل اش ..هم از نظر شاعر ش ..از نظر خواننده ی شعر ..هم از لحاظ زبان خود شاعر و هم از نظر مقدورات و ظرفیت های آت زبان که حاصل اش ارتباط موفق با خواننده است  را  دقیقن باید مد نظر بگیرد که بداند خود منتقد از چه جوهر اولیه ای  در جهت نقد و بررسی شعر بر خوردار است.
با یک شعر و چند شعر هم نمی توان به تمامی ی آنچه شاعرش چه از جهت تکنیک و چه از جهات دیگری که هنوز پنهانی خاصی دارد رسید حتا با یک کتاب هم که شاعر به جمع آوری شعرش به نوعی  تلاش می کند باز شناخت شاعر آن گونه که مد نظر من ست ممکن نیست ..مگر آن که باچند و چندین  کتاب شعر  به شناخت اش به نوعی  شفاف تر  می توان دسترسی پیدا کرد.باز هم به نظر من  شاعر بی که امیدی بی اساس و بی پایه در دل خودش و مردم راه دهد را نباید پذیرفت وظیفه ی یک شاعر متعهد و مسول نشان دادن اوضاع و احوال اجتماع اش می باشد که بد را بد و خوب را خوب به شعر بکشد و از هر گونه پندارهای مبهم دور بماند.
  به شهر مهرداد فلاح که می رسم سوای این که بخواهم شعرش را تعریف کنم .زبان شعرش به انسان و اشیاء و طبیعت نزدیک است و شاعر این توانائی را یافته که برای رسم هر روایت از چشم اندازش بی که دلیل و مدرکی به چیند خود آن پدیده ها را به روانی خاص پبش چشم و ذهن مخاطب  ببرد .در شعرش بازیگوشی جائی ندارد .ذهنیت ها و عینیت ها را می توان یافت و خواننده ی راستین شعر ش دچار گیجی و گنگی نمی شود و در واقع خردمندی را می توان دید که لب دریا ست و از دریا تصویر کج و معوجی نشان که نمی دهد به کویری هم مخاطب را نمی برد که به نام دریا اغفال اش کند.برای شناخت  مهرداد  فلاح  باید و بایست بیشتر شعرش را  بخوانم و بخوانیم  .چرا که بین سنگ و ستاره ی شاعر هنوز کهکشانی فاصله وجود دارد.

 

 

نسترن مکارمی 

 

این شعر بیشتر شبیه نمایشنامه ای بود پر از تصاویر بدیع ...انیمیشنی شهودی در فضایی پر از بازی مه ونور و درخشش ...اخرین سطر ها یاداور جملاتی بود که در بارهستی درباره ی میل به سقوط میل به خود کشی در ضمیر ناخوداگاه ادم نوشته بود ...ماهم ادمیم دل داریم مگرنه؟ 

 

سایه 

 در خصوص بند دوم ، بنظر من ارتباط زنجیره ای کم نقصی با بند اول وجود دارد: اینکه از قطرات ریخته شده خون از گلو، گلهایی میروید که طبیعت انها شکسته شدن است از شدت نازکی و آسیب پذیری، و از آنجا که ذاتا خاصیت کلامی دارند و شکست صدا در گلو، امری رایج است، آنها در همان وضعیت جدید همچنان شکنندگی خود را حفظ میکنند تا به قانون خلقت وفادار باقی بمانند تنها تفاوت در اینست که دیگر نمیتوانند صوت ایجاد کنند و این دردناکی نهفته این شکست را تداعی میکند . اما این رنج نتیجه ای مثبت درپی دارد و آن روشنی راه است، هرچند مقطعی .
کودک ، میتواند مفهوم فلسفی انسان سرگشته و خام و نادان به رموز هستی را بیان کند که همیشه باید بیاموزد علاوه بر اینکه معصومیت نهفته در نهاد او تنها امید رهایی ای است که همیشه بدنبالش بوده .

 

 

یکدیگری 

 خوانش آقای ارجمند از اثر شما خوانشی مستدل و تا حدودی کامل و بدور از توهم و خیال پردازی است آنچه از شیب روایی اثر بر می آید پرداختن به مفهومی بزرگ با دغدغه های ناپیدایش مشهود می باشد که مولف با نگاهی دیگر و عناصری آشنا آنچه خود می پندارد رابه ذهن مخاطب عرضه می کند و همان ناشناختگی های مضمون امکان تاویل و همذات پنداری را برای مخاطب باز گذاشته است. اما همانطور که آقای ارجمند اشاره کرده اند وجود تتابع اضافات و ترکیبات ، نفس خواننده را گاهن تنگ می کند و یکی دیگر از دلایلش شاید نحوه ی اتصال فضاهای اثر به یکدیگر می باشد که باعث تند شدن شیب روایی گردیده (نشان به نشان،ناگهان دیدیم). نکته ی قابل توجه دیگر بطور خلاصه اینکه هرچه قابلیت های معنایی در اثربه وجود آمده قابلیت های زبانی کاهش  یافته ، به نظر تجربه ی شاعر در پایان بندی با ایجاد ضربه اثر را از تند تر شدن روایت و به مهلکه افتادن نجات داده است .

 

 شبنم شیروانی 

کلمات گل آلود ، چکمه های بازگشته از شکار را برایم تداعی می کند.
که شاعر در شکاری مکاشفه آغاز می کند پرنده ای گلو شکافته خونینی را با خویش به خانه اشعارش  می آورد
اما از ردیابی سرنخ های خون ریخته، به دشت گلهای بلورین می رسد و با سماجتی کودکانه به لبه پرتگاه دنیا سر می خورد
و سرگیجه ی شیرین سقوط را می چشد به خود که  می آید پا پس می کشد و باز می گردد هلهله ها نفیر مرگ پرنده است اما
فلاح پرنده که مردنیست، پرواز به خاطر سپردنیست و نتیجه شکار هر چه باشد گرچه بیرحم و بی رنگ و بو چون گلهای بلورین که حباب  وار شکستنشان هم بی صداست. من ِ شاعر ِ تازه کار  را خوش می آید  فرایند این شکار  که  تفننیست. پس همان یک  لحظه سرگیجه ی شیرین ِ سقوط برای حظ کردنم از این مکاشفه کافیست.
- بگویمت ها !!من شعر ترا تحریف نکرده ام ، نقد نیز
اما حسم را از خوانش وقایع پس از شکار  ِکلمات تو بیان کردم .

 

 

مازیار عارفانی 

خواندم... تا حدودی موافقم... انجایی که متن خوانش می شود. زیرا نقد خوب، تا انجا که توان دارد شعر را بالا می کشد و بعد چیزهایی که مانع بالا کشیدن متن می شود را پیشنهاد می دهد که حذف شود یا اصلاح... این را در این نقد دیدم. کار نقد هم این است که در واقع خودش را بالا بکشد و متن را دست اویز کند... یکجوری یک تیر و دو نشان است. هم خودش را به رخ می کشد و هم متن را بالا می برد. نقد خوب هیچوقت بد نمی بیند. چون می خواهد خوبی های خودش را نشان دهد و مولفه هایی را که شناخته است. نقد خوب از مولفه های خودش دفاع می کند و ما به اشتباه فکر می کنیم دارد از شعر دفاع می کند. البته این درست است که هر چه متن بهتر باشد دست منتقد هم باز تر است ، اما نباید منتقد نقش زایایی خودش را هم فراموش کند و فقط غرغر بزند.نقد با راهنمایی و غلط گیری و ادیت و تعریف و تمجید و اینها فرق دارد. در نقد منطق حاکم است. منطقی با این معیار که متن ها را می شود بعد از عمل ارائه متن ، قوی تر نمود. و برای ان المان هایی که مزاحم مسلط شدن و رهیافت منتقد به سوی دلخواه می شود، پیشنهاد بازنگری را صادر نمود...همه اینها را گفتم که بگویم نقد خوبی بود...تا حدودی موافقم...  چیزی که اول هم گفته بودم و البته اینها درباره شعر صادق است!