X
تبلیغات
نماشا
رایتل
دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389

 

 ۷ دفتر ( دانلود مجموعه آثار مهرداد فلاح ) 

 

ای امان از "زوزه" !  

 

1

این خیلی خوب است که یکی "کار"ی کند و طبق روال جاری در حیات این ملتِِ دیرینه سال ، دیگران بیایند و بکوشند این کار را "خراب" کنند و در این "کار" ، رازی نهفته است که انگاری "انسان" را فاش می کند ؛ این میل به ساختن و خراب کردن ِ مدام که با آدمی بوده است و خواهد ماند هماره ! و من این کودکی ِ وحشی را که کشنده و زایاست ، دوست دارم ترسان ...

 

حکایت برگردان "زوزه" ی گینزبرگ ، توسط من و فرید قدمی ، البته که هم چون هر امر دیگری ، مسبوق به سابقه ای ست . به نظرم همگان بدانند که مهرداد فلاح ، مترجم به معنای رایجش نبوده و نیست و نخواهد بود . مترجمی ید و بیضایی دارد که من یکی بی شک ندارم . پس چه شد که حالا نام من هم در این جرگه به ثبت رسیده ؟ 

 

این که بگویم چون دوستم فرید قدمی که انگلیسی می داند و علاوه بر نمایش و داستان و شعر و نقد ، ترجمه هم می کند ، این شعر را ترجمه کرد و پس از چند ماه کار روی آن ، وقتی متنش را به من داد که بخوانم ، دادم در آمد که یعنی چی !؟ تو به این می گویی شعر !؟ و بعد ویرمان گرفت که ببینیم چه می شود کرد با آن. آن وقت چند ماهی این متن پیشم بود و به نظرم نشدنی می آمد که سر آخر شعری بشود خواندنی در فارسی ، اما یکهو حس کردم دیوار بتنی حایل بین من و گینزبرگ  فرو ریخته . دیدم گینزبرگ دارد از نسلی سخن می گوید که یک جورهایی می شد آن را با نسل هیپی ها همسان دید و این جوری ها بود که برانگیخته و دست به کارشدم . آن وقت گیر دادم به بند اول شعر و با خودم گفتم اگر بتوانم این را ردیف کنم ، باقیش خودش درست می شود و وقتی بالاخره پس از گمانم یک ماه کار ، چیزی شد که می شد برای یکی دیگر خواندش ، فرید را صدا کردم و براش خواندم و این جوری شد که سفر دو نفره ی من و فرید در قلمرو گینزبرگ شروع شد . ولی این که کافی نیست ، هست ؟ 

 

و این که بگویم چون ترجمه ی دو سه نفر دیگر را هم از زوزه خوانده بودم و غیضم گرفته بود که آخر دوستان نازنینم چه طور دل شان می آید چنین بلایی سر شعر یک شاعر دیگر بیاورند ، هر چند عین حقیقت است ( حقیقت چیست ؟ ) ، باز هم کافی نیست . چرا ؟ چون همان گونه که قبلن گفتم ، مهرداد فلاح مترجم نیست و وقتی مترجم نباشی ، نیستی دیگر ! 

اما یک چیز دیگر هم هست این وسط که خودم حدس می زنم علت دم به تله دادن من ، در اصل همین باشد .  

 

سال ها پیش ( شاید 15 سال ) ، از بس کفرم در آمده بود از دست سه مترجم  بزرگوار و دانشمندی که "چهار کوارتت" الیوت را به فارسی برگردانده بودند ( پرویز لشکری ، مهرداد صمدی و بهمن شعله ور اگر اشتباه نکنم ) که تصمیم گرفتم برای خودم این شعر را از روی همین سه ترجمه ، بازسرایی کنم و آن وقت ، کاری که شبیه یک تفنن بود ، بدل شد به امری سراسر هیجان و کشف و لذت . چیزی نزدیک به یک سال روی این "پروژه" وقت گذاشتم و یک سررسید صد صفحه ای را پر کردم و وقتی آن را برای برخی از دوستانم خواندم ، دیدم انگاری چیزکی از آب در آمده . حالا دیگر یک "چهار کوارتت" داشتم که هر وقت عشقم می کشید ، می توانستم آن را با صدای بلند برای خودم بخوانم و حالش را ببرم ( افسوس و صد افسوس که تک نسخه ی این متن را یک ملعونی از من دزدید و با خودش برد آمریکا و هرگز هم برام پسش نیاورد ! ) . حالا دیگر چهار کوارتت" شبیه یک مقاله ی شبه علمی نبود و یا مثل یک متن درهم ریخته ی کدر و مغشوش و "ترجمه" ای . حالا دیگر می دانستم الیوت یک شاعر آوانگارد و در همان حال سنتی ست  !  

 

خلاصه این که این تجربه  و نیز تجربه ی قدیمی تر و مستقیم تر دیگری که در دوران سربازی ام در بوشهر (سال 67 تا 69 ) از سر گذرانده بودم  و حاصلش شده بود چند شعری که با چه زحمت فوق العاده ای از کتاب "برگ های علف" والت ویتمن ( که برادرم متن انگلیسی اش را از سوئد برام فرستاده بود ) به فارسی در آورده بودم ، یک جور تاریخچه ی شخصی در برگردان شعر برام ایجاد کرده بود که لابد وقتی فرید قدمی ، متن مثلن به فارسی در آمده ی زوزه را ( با کلی تعریف و تمجید از گینزبرگ و نسل "بیت" )  آورد پیشم ، این جوری دم به تله دادم و حالا هم دارم چوبش را می خورم و ناچارم به عالم و آدم جواب پس بدهم که چرا کردم !  

 

2

این ها به کنار ،

آیا کسی هست  بگوید شعر را با چه فرمولی می شود ترجمه کرد ؟

آیا راهی وجود دارد که یک شعر را دو نفر مثل هم ترجمه کنند ؟

آیا شعر ترجمه شده ، همان شعر اصلی ست ؟

آیا هر ترجمه ای یک متن جدید نیست ؟

آیا ... ؟ 

 

می شود هم چنان ادامه داد و فهرستی مطول از این "آیا" ها تهیه کرد . چه فایده ؟ به نظرم در حیطه ی کارهای هنری و خلاق ، نشود هیچ گاه به "اتفاق نظر" دست یافت ( مگر در حیطه های دیگر می شود ؟ ) و تازه ، هنر شاید به این دلیل هست که مانع چنین اتفاق نظری شود . مگر ما از "همسانی" گریزان نیستیم ؟ 

 

من از بحث و گفت و گو خوشم می آید و ازش لذت می برم ، ولی نه با این توهم که گفت و گو "نتیجه" دارد و ما را به اتفاق نظر می رساند . خیر ! زبان بیش از این که "جمعیت" به وجود آورد ، تفرقه ایجاد می کند . این چیزی ست که با تمام وجودم تجربه اش کرده ام . من هم دوست دارم وقتی کاری می کنم ، دیگران در باره ی کارم حرف بزنند و احیانن ازش لذت ببرند . ولی نه بیشتر ! هزار سال دیگر هم در باره ی فوت و فن ترجمه حرف بزنیم ، باز با هم اختلاف خواهیم داشت ... 

 

نه من و نه فرید ، هیچ کدام مان آن قدر متوهم نیستیم که فکر کنیم شق القمر کرده ایم و این که ترجمه مان "حرف" ندارد و از این قبیل . اما این هم به کت مان نمی رود که سراسر به اشتباه و خطا رفته ایم . اگر من با تکیه با شم شعری ام و تجربه ای که در این مسیر به چنگ آورده ام ، بر این باور نمی بودم که در قیاس با ترجمه های دیگری که از زوزه شده ، ترجمه ی ما "بهتر" است ، هرگز اجازه نمی دادم منتشر شود ( آن هم با تن دادن ناگزیر به دستبرد ممیز ! ) . من و فرید متن ترجمه را برای بسیاری از دوستان شاعرمان خواندیدم و وقتی دیدیم که آن ها از خواندن این متن "لذت" می برند ، مجاب شدیم که کم و بیش موفق بوده ایم. 

 

من قبول دارم که متن ما دچار دوگانگی لحنی ست ( پاره ای جاها محاوره ای و پاره ای جاها غیر محاوره ای ست ) . قبول دارم که نتوانسته ایم آن "زبانیت"ی را که در متن اصلی هست ، در متن فارسی هم احیا کنیم و خیلی ایراد های دیگر هم هست که شاید برخی شان ناشی از سهل انگاری من و فرید و یا کم دانشی و یا ضعف های دیگرمان باشد . برخی از این ها را قطعن می شود ، برطرف کرد و برخی شان را شاید هیچ گاه نتوان در فارسی مرتب کرد . بسیاری از توانایی های متن انگلیسی گمان نکنم اصولن در فارسی قابل بازتولید شدن باشد ( هم چنان که در فارسی هم توانایی هایی هست که در زبان انگلیسی باز تولید شدنی نیست ) .  

 

این ها همه جای بحث دارد ، ولی این که مثل علی سطوتی بیاییم و بگوییم هر متن متمایل به "بلاغت" ( بماند که حالا بلاغت چیست ) ارتجاعی ست ، از آن حرف هاست که من یکی نمی توانم زیر بارش بروم . نمی دانم. شاید چون زبان مادری سطوتی فارسی نیست ، او چشم دیدن فارسی را ندارد ، ولی من هم چنان می گویم فارسی "شوگر" است ! 

برخی دوستان به ما ایراد گرفته اند که "فضای آمریکایی" زوزه را "ایرانیزه" کرده ایم که به نظرم این ایراد به هیچ وجه موجه نباشد . به صرف این که ما آمده ایم و از واژه های محاوره ای در برخی جاهای شعر استفاده کرده ایم ، نمی شود گفت که به شیوه ی برخی مترجم ها ، دست به "بومی سازی" زوزه زده ایم . بله ، ما این شعر را به فارسی "برگردانده" ایم  . خود این واژه ی برگرداندن ، گویای بسیاری چیزهاست .  

 

برخی رنجیده اند که که ما به معنای تحت اللفظی واژه ها وفادار نبوده ایم . بله ، این درست است . من بر این باورم که ترجمه ی شعر با این نوع "وفاداری" ، چیزی بسیار مضحک و بی مزه از آب در می آید .  

عده ای اساسن از این برآشفته اند که چه طور یکی مثل مهرداد فلاح به خودش جرات می دهد  سراغ شاعری هم چون الن گینزبرگ برود !؟ این دوستان یک جورهایی خودشان را شبیه متولیان امامزاده ها می دانند و امر بر ایشان مشتبه شده که فقط خودشانند که "حق" دارند در باره ی گینزبرگ و نظایرش سخن بگویند . با این ها که اصلن نمی شود وارد "بازی" گفت و گو شد .

سخن کوتاه ، من پای "کار"ی که کرده ام ، ایستاده ام  و باز هم می گویم : من و فرید شاهکار نکرده ایم ، ولی گند هم نزده ایم به زوزه ! برخی دوستان عزیزی که آمده اند و روی برگردان این شعر کار کرده اند ، بی تعارف گند زده اند . یک مقایسه ی سرسری هم  این را فاش می کند .  

 

توضیح : در این کتاب ، علاوه بر شعر بلند زوزه ، یک مقدمه ی نسبتن جامع درباره ی نسل بیت و نیز برگردان شعر آمریکا آمده که توسط فرید قدمی انجام گرفته است .  

 

 

زوزه

الن گینزبرگ

                                                           

 ترجمه : مهرداد فلاح – فرید قدمی  

* در متن چاپی این شعر در کتابی که سال پیش منتشر شد سطرهایی مشمول عنایات ممیزی شد که این جا جبران مافات کرده ایم البته !

 

1

از گشنگی مرده آس وۥ پاس و سوت

تیزترین یارانم را دیدم خرابِ جنون

تو محله ی کاکاسیاه ها دَم ِ صبحی

تلوتلوخورون پی یه نشئه بازی ِ خشمی

خل وۥ چل هایی که کله شان بوی بالِ فرشته می داد

کشته مرده ی سیر وۥ سیاحتی ملکوتی

سوار بر سفینه ی پر چراغ وۥ چشمکِ شب

آن ها که ژنده وۥ بی چاره       چشم هاشان پوچ

سیگارکشان در خانه های فکسنی

توی تاریکی ِ ماورایی شان

غوطه ور بر فراز شهرها         در خیالِ ریتم "جَز"

آن ها که روان روی ریل ترن

مخ شان را آب وۥ جارو کردند پی پاگشایی ِ ملکوت

و فرشتگان ِ محمدی را به عینه دیدند

مست بر بام چراغانی ِ خانه های اجاره ای

آن ها که کلاس های دانشکده را تاب آوردند        چشم هاشان جرقه

در توهم ِ سوگناکِ سیاه سفیدِ "بلیک"

در خیال آرکانزاس

زیر دست تنی چند        همه استاد زبده ی جنگ !

آن ها که پرت شان کردند از دانشکده بیرون

به بهانه ی خل بازی ها وۥ آویختن شر وۥ ورهاشان

                                                          از بالکن جمجمه ها

همان ها که از ترس چپیدند در لباس های زیرشان

و در اتاق های رنگ وۥ رو رفته

اسکناس هاشان را به آتش کشیدند در سطل زباله

و گوش نشستند به هراس

                             از پس ِ دیوارها

اونا که حتا اون جاشونو هم گشتند

وقتِ برگشتن از لارِدو به نیویورک

پی بویی از "ماری جون"

آن ها که آتش به دهان بردند تو هتل های بزک شده

تربانتین به حلق شان ریختند در کوچه پسکوچه های پارادایس / مرگ

و پیکرشان را صفا دادند شب همه شب

                                             با رویا  وۥ دوا

با کابوس های وقتِ خماری / بیداری

با رقص های بی پایان

کک بازی وۥ میخواری

ها !

خیابونای سوت وۥ کور ِ بی همتای ابر ِ روان وۥ

صاعقه ای که در خیال می ترکد وۥ

روشنی می بخشد به قلمرو بی جنبش ِ زمان وۥ

به دو قطبِ  پترسن وۥ کانادا

پایایی ِ  پیوتی ِ عمارت ها

درختِ  سبز ِ باغ ِ دنج ِ گورستان

سیامستی ِ می رو پشت بوم

نشئه رونی زیر نگاهِ چراغ های چشمک زن ِ شهرک های ویترینی

مَه وۥ مهر وۥ دار وۥ درخت

می لرزند به خود از جیغ وۥ ویغ ِ گرگ و میش ِ زمستونِ  بروکلین

لاف وۥ گزافِ سطل زباله

و درخشش ِ  پادشاهِ خوبِ خیال

آن ها که فقط به عشق ِ  یک سواری ِ  بی پایان

از بتری تا  برانکس ِ مقدس

زنجیر کردند خودشان را به ترن های مترو

اما چه سود که از جار وۥ جنجال بچه ها وۥ چیغ و چاغ ِ چرخ ها

افتادند به گه خوردن و مغز مفلوک شان شکافت وۥ

چرکِ ذکاوت زد بیرون

                          در روشن ِ ملول ِ باغ وحش

آن ها که شب همه شب

غرقه در نور زیردریایی ِ کافه بیک فورد

و عصرها غوطه ور در آبجوی ماسیده ی کافه خرابه ی  فوگازی

گوش به تَرَک برداشتن تقدیر می دانند

توی جوک باکس ِ هیدروژن

همان ها که هفتاد وۥ دو ساعت یکریز

همین طور ور زدند از پارک تا تشک

از بار تا بلیویو تا موزه تا  پل  بروکلین

و گردان واخورده ی گپ وۥ گفتِ افلاتونی

پایین ریخت از پله های اضطراری

از هره ی پنجره ها

و از فراز ِ امپایر استیت

نق نقیدن / جیغ کشیدن / قی کردن

نشخوار حقیقت / خاطره / حکایت

آب پز کردن ِ  تخم ِ چشم ها

شوکِ بیمارستانی / شوکِ جنگی / شوکِ زندانی

بچه مخایی که جمیعن        چشم هاشان آتش

هفت روز وۥ هفت شب مدام

بالا آوردند خوراکِ کنیسه ها را بر سنگفرش  پیاده رو

آن ها که گم شدند در ذنِ ناکجای نیوجرسی

مانده بر جاپاشان

چند وۥ چند کارت پستالکِ رنگ وۥ رو رفته ی آتلانتیک سیتی هال

مبتلا به ریاضتِ شرقی / استخوان پوکی ِ طنجه ای / میگرنِ چینی

کز کرده در چله نشینی ِ آشغال ها

تو اتاق سرد وۥ بی روح ِ مبله ی نیوآرک

آن ها که پرسه زنان به نیمه شبان حول وۥ حوش ایستگاه قطار

فکری که کجا بروند

رفتند وۥ از دل ِ شکسته نشانی هیچ

آن ها که توی واگن ها وۥ واگن ها وۥ واگن ها

سیگار از پس ِ سیگار

لودگی کردند از برف تا مزارعی که ناگهان دلگیر

                                                          در شب های پدربزرگی

آن ها که پو / پلوتینیوس / سنت جان / اورادِ صلیبی

و باپ کابالا را دوره  می کردند

آن دم که جهان غریزتن می لرزید زیر پاشان در کانزاس

آن ها که یکه وۥ تنها در خیابونای آیداهو

فرشته های خیالی سرخپوستی می جستند

غافل که فرشته های خیالی سرخپوستی خودشانند

آن ها که گمان می کردند نادره دیوانگانِ جهانند

جخ که بالتیمور در جذبه ای فراطبیعی سوسو می زد

همونا که زیر رگبار ِ بارونِ زمستونی

نصفه شبی با یه مردِ چینی اهل اوکلاهما

پریدن تو چن تا لیموزین ِ ناز

تو روشنای خیابونی ِ یه شهر کوچیک

همونا که گرسنه وۥ بی کس

ول می گشتند تو هوستون پی سوپ وۥ چیز وۥ  "جَز"

و رفیق شدند با یه اسپانیایی زبل

تا حرف بزنند با هم از ابدیت وۥ از آمریکا         یه کار الکی !

بعدش سوار کشتی شدن برن آفریقا

اونا که گم وۥ گور شدن تو کوه های آتشفشانی مکزیک

بی ردی از خودشون      جز سایه ی لباس کارشون وۥ

کرِم وۥ خاکستر شعرای پرت شون

                                       تو شومینه ی شیکاگو

همونا که آفتابی شدن دوباره تو وست کست

با چشای درشت وۥ مهربون شون

اونا که آمار اف . بی . آی رو

تو ریش وۥ پشم شون جا کرده بودن وۥ

عجب هوسی موج می زد رو پوست سبزه شون

وقتِ پخش شب نامه های بی معنی

آنان که سرانگشت شان را

در اعتراض به منگی ِ کاپیتال -  تنباکو سوزاندند با سیگار

آن ها که در میدانچه ی یونیون

جزوه های اَبرَ کمونیستی پخش می کردند بین مردم

و وقتی صدای آژیر لوس آلاموس به گریه می انداخت شان

لخت می شدند وۥ ضجه می زدند

و آژیر لوس آلاموس

وال استریت را هم به گریه می انداخت

لنگرگاه  استیتن آیلند را هم

همان ها که پیش تر از اسکلت های فلزی ِ دم وۥ دستگاه های دیگر

آوار شدند اشک ریزان وۥ لرزلرزان وۥ عریان

بر سر ِ باشگاه های سفیدِ ورزشی

آن ها که لپِ کمیسر ها را گاز می گرفتند

و از خوشی هوار می کشیدند توی ماشین پلیس

آخه جرمی نداشتند جز پخت وۥ پز های من درآوردی

                                          لواط وۥ بد مستی

آن ها که زانو به بغل زوزه کشیدند در مترو

و با دست نوشته ها وۥ آلت های مواج شان

پایین کشیده شدند از بام ها

همان ها که گذاشتند ترتیب شان را بدهند

موتورسواران ِ مقدس وۥ از لذت جیغ !

آن ها که وزیدند وۥ به بادشان دادند فرشتگانِ انسانی

ملاحان / ناز وۥ نوازش ِ آتلانتیکی / عشق های کاراییبی

آن ها که صبح وۥ عصر در باغچه های گل سرخ

بر چمن پارک ها وۥ روی سنگ قبر ها مغازله کردند وۥ

منی شان را پاشیدند بی خیال بر من های رهگذر

آن ها که زور می زدند نخودی بخندند ولی

صدای هق هق ِ پشت پرده امان شان نمی داد  توی حمام ترکی

دم که فرشته ای بلوند وۥ برهنه

می خواست شرحه شرحه شان کند با شمشیر

اونا که به عشق ِ سه پیر سلیطه ی تقدیر

بی خیال ِ بچه خوشگلا شون شدن

یکی سلیطه ی یک چشم ِ دلارهای چرکِ سکسی

یکی سلیطه ی یک چشم که چشمک از رحِمش می زد

و یکی سلیطه ی یک چشم که کاری نداشت غیر ِ لمیدن روی کپلش

و قیچی کردنِ نخ های طلایی اندیشه

در کارگاهِ بافندگی مردِ صنعتگر

آن ها که پرت می شدند کفِ زمین وۥ

همین طور عشق وۥ حال تا ته اتاق وۥ

آخر سری پای دیوار

از حال می رفتند در خیالِ یک تیکه ی باحال

اونا که قاپِ یه فوج دختر مضطربو می زدن دم غروبی

دم صبحی چشاشون دو کاسه ی خون

اونا که می خواستن مخ ِ آفتابو بزنن

با کپل های براقِ زیرانباری ها وۥ بدن های لختِ توی دریاچه

اونا که با یه عالمه ماشین ِ دزدی

شبونه روندن دیوونه وار طرفِ کلورادو

ان . سی قهرمانِ سری این شعر

کوکسمن و آدونیس ِ دِنوِر          یادش به خیر !

همخوابگی های بی شمارش با دخترا

تو خرابه ها / تو حیاط خلوتِ غذاخوری ها

تو صف های زهوار در رفته ی سینما ها

رو نوک قله ها / تو تاریکی غارها

با یه پشخدمتِ لاغر مردنی     

همه ی لباسش یه زیر دامنی

تو حاشیه ی راه های آشنا

عشق وۥ حال تو مستراح های پمپ بنزین های پرت

با اون آدابِ مخصوصش

عشق وۥ حال تو کوچه پسکوچه های ولایت

آن ها که محو ِ هر چه فیلم ِ شرم آور

هوایی شدند وۥ خیالاتی

و ناگهان یافتند خودشان را خمار وۥ بیدار توی منهتن

خمار ِ جرعه ای عرق سگی

و چنین شد که ترسان وۥ بیزار از خیال آلاتِ خیابان سوم

                                                ( همه از آهن )

بالا کشیدند خودشان را از زیرزمین ها وۥ

لنگ لنگان رفتند به اداره ی بیکاری

آن ها که سراسر شب را قدم زدند

با کفش های پر از خون

بر سکوی برفی بارانداز

در انتظار ِ دری در ایست ریور

تا باز به اتاقی شود آگنده از منقل وۥ تریاک

آن ها که درام های انتحاری ناب آفریدند

در آپارتمانی بر سواحل صخره ای هودسن

زیر ماهِ آبی – نورافکن ِ دوره ی جنگ

بو که بی خبر بگذارند تاجی از برگِ بو بر سرشان

آن ها که نوش جان کردند بره ی آب پز شده ی خیال وۥ

گواریدند هر چه خرچنگ را در قعر ِ گل آلودِ رودخانه های بووری

آن ها که اشک بر عاشقانه های خیابانی ریختند

با گاریچه های اعیانی ِ پر از پیاز وۥ ترانه ی بنجل

آنان که زیر پل /  توی تاریکی /  خفتند خرناسه کشان

توی جعبه ها وۥ برخاستند به نواختن ِ پیانو

در اتاق های زیرشیروانی

آن ها که در ششمین طبق از طبقاتِ هارلم

تاج آتش گذاشتند سرشان     زیر آسمانی مسلول

لا به لای جعبه های پرتقال ِ لبالب از الهیات

آنان که شب همه شب

لرزلرزان وۥ تلوتلوخوران چیزها نوشتند سرسری

چکامه هایی بِشکوه که در زرد ِ بامداد

چیزی نبود جز مشتی شِروۥور

آن ها که از دل وۥ جگر وۥ سم وۥ دم ِ مردارهای گندیده

ۥبرش وۥ توردیلا پختند در خیالِ کَرتِ پاکِ سبزیجات

آن ها که به خاطر یک تخم ِ ناقابل مرغ

شیرجه رفتند زیر چرخ های ماشین ِ گوشت بَر

آن ها که از مچ شان ساعت ها را باز کردند وۥ

                                                    از بالای بام ها پرت

تا بی خیال ِ زمان به جاودانگی بدهند رای

و چنین شد که هرچه ساعتِ شماطه دار

افتاد توی کله شان از کار

نه همین ساعتِ امروز که ساعتِ فردا هم

پس وۥ پسین فردا ... تا یک دهه آن ورتر !

آن ها که سه بار به ناکامی

کام آن یافتند تا رگ شان را بزنند وۥ آخر سر

از خر شیطان آمدند پایین وۥ به ناچار عتیقه فروشی زدند

وقتی که دیدند دارند پیر می شوند وۥ گریه ... های ! های !

آن ها که زنده زنده سوختند

توی پوشینه های پاکِ فلانل شان در خیابان مدیسون

( در وزَش ِ شعرهای سربی

در لش بازی ِ هنگِ آهنین ِ مد

در جیغ وۥ دادِ نیتروگلیسرینی ِ بچه خوشگلای تبلیغاتی

و در گاز خردلِ تشعشع ِ شیطانی ِ سردبیرها )

یا ملول شدند وۥ دلزده از تاکسی های مستِ واقعیتِ محض

آن ها که پریدند از پل بروکلین پایین وۥ

پریدند واقعن از پل بروکلین پایین

و ناشناس وۥ فراموش رفتند

توی بهتِ شبح گونِ کوچه پسکوچه های صابونی ِ محله ی چینی ها

بدونِ یکی آبجوی مجانی حتا

آن ها که به نومیدی سر دادند آواز از پس ِ پنجره هاشان

و پرتِ بیرون شدند از پنجره های مترو

افتادند توی رودخانه ای هرزه ( نامش پاساییک )

و پریدند بر سر وۥ کول کاکاسیاها

و گرستند سراسر خیابان را برهنه پا

با "جَز" ِ نوستالژیکِ ژرمنی ِ دهه ی سی اروپا

و رقصیدند روی لیوان های شکسته ی میخواری وۥ

خالی کردند تهِ هرچه بطری ویسکی را

و آخ وۥ اوخ کنان آوردند بالا در توالت های بوگندو

ناله وۥ سوتِ اَبر کشتی های بخار توی گوش شان

آن ها که شاهراه های پشتِ سر گذاشته وۥ گذشته ها را یکجا

بار زدند توی بشکه ها وۥ

عزم سفر کردند به جلجتای ماشین های دو کاربوراته

به زندانِ انزوای یکدیگر

که بنشینند به تماشای تجسدِ "جَز" ِ بیرمنگام

آن ها که توی جاده های فرعی

راندند هفتاد وۥ دو ساعتِ تمام

تا ببینند آیا مکاشفه ای داشته ام من

یا مکاشفه ای داشته ای تو

آیا او مکاشفه ای داشته تا پی به جاودانگی ببرد ؟

آن ها که سفر به دِنوِر کردند

مردند توی دنور

به دنور برگشتند

سراسر دنور را گشتند

انتظار عبث کشیدند توی دنور

غرقه در بحر فکر و ۥ از همان جا

به جست وۥ جوی زمان رفتند یکه وۥ تنها

و حالا دلِ دنور تنگِ قهرمان هاش شده !

آن ها که زانو زده در کلیساهای مایوس

دعا از برای رستگاری

و روشنایی ِ دلِ هم کردند

که روح بیفروزد طره اش را به آنی

آن ها که سقوط توی ذهن شان کردند به زندان

در انتظار ِ جانیانی محال ( همه سر طلا )

در انتظار ِ سحر ِ چیزها توی قلب شان

تا بخوانند آواز /  بلوز های دلنشین ِ آلکاتراز

آن ها که به مکزیک گزیدند انزوا

تا عادتی ویژه پرورش بدهند یا

بر بلندِ کوهِ راکی عرضه کنند بودا را

یا در میان طنجه ای ها که پسر ها را

یا بر اقیانوس جنوبی که لوکوموتیوهای سیاه را

یا به هاروارد که گل های نرگس را

یا به وودلاون که گل های مینا را

یا که در گور

آن ها که توسری می زدند به رادیو

به بهانه ی ترویج هیپنوتیزم

و خواهانِ آن که عقل را بکشانند پای میز محکمه

رها در جنون وۥ دست نوشته هاشان شدند

و هیات منصفه ای که مانده بلاتکلیف

آن ها که با گوجه ی گندیده خوشامد گفتند

به اساتید دانشکده هنگام سخن سرایی در بابِ داداییسم

و سپس با سرهای تراشیده

با حرف های رنگ رنگ در بابِ خودکشی

قامت افراشته بر پله های گرانیتی بیمارستان

آماده ایم ( گفتند ) بیایید از برای درمان دیوانگی مان

قطعه برداری کنید از مغزمان !

و همان ها که به جبرانِ کمبودِ  انسولین

کردند مترازول برای شان تجویز

روان درمانی / پینگ پنگ درمانی / وَ فراموشی

آن ها که مٌدِ طغیان وۥ سرکشی شان

چَپه کردنِ میز پنگ پنگی نمادین بود فقط

که دمی بیارامند وۥ چند سال بعد

جز آن که گلاه گیسی خونی / باقی همه کچل !

انگشت گزان وۥ اشک ریزان

باز نزدِ دیوانه ای گشتند تماشایی

دیوانه ای که تقدیرش هرچه تیمارستان در ولایتِ شرقی

سالن های بویناکِ پیلگریم استیت

راک لند وۥ گری استون

در کلنجار با روح ِ پر پژواک

تن لرزه روی نیمکت های پرتِ نیمه شبانِ وادی ِ عشق

رویای کابوس وار زندگی

و تن ها که سنگ شد /  به سنگینی ِ ماه !

با مادری که سرانجام ...

و آخرین کتابِ فانتزی

که پرتاب از پنجره ی خانه ای اجاره ای شد

و آخرین دری که بسته در ساعتِ چهار شد

و آخرین تلفنی که در پاسخ / کوبیده به دیوار شد

و آخرین اتاق مبله ای که خالی از آخرین مبلمانِ خیالی

یک سرخگل ِ زردِ کاغذی

آویخته توی کمد روی جالباسی

هی ها ا ا ا  که آن همه خیال

هیچ نبود جز خرده ریز امیدی در خرمن اوهام !

آه کارل !

تو که در امان نباشی

من هم در امان نخواهم بود

و حالا تو افتاده ای توی سوپِ تمام حیوانی ِ زمان

و آن ها که دویدند برای همین

روی این خیابان های یخزده

نگرانِ تابش ناغافل ِ معجزه ای که حاصل ِ بیضی ها

کاتالوگ ها / مترها وۥ صفحاتِ صافِ لرزان

آن ها که دیدند به رویا

و مجسم کردند درزهای زمان وۥ مکان را

از روی تصویرهای کنار هم چیده

و به دام انداختند فرشته های شرور ِ روح را میان همین ها

و بند کردند خودشان را به فعل های عنان گسسته

جخ که می پریدند بالا وۥ پایین از وجد

( ای پدر توانای مشکل گشا ! )

و گرفتند به کار

هرچه نام وۥ نقطه که هشیار

در پی آن که خلق ِ دوباره کنند

نحو وۥ نظام ِ نثر ِ نزار ِ انسانی را

و بایستند رو به روی شما / زیرک وۥ خاموش

و دست شما را بفشارند شرمنده

و اگرچه مطرود / معترفند در پیشگاه روح

که پیگیر ِ ریتم ِ تفکرند هم چنان

توی کله های خالی ِ بی انتهاشان

دیوانه مرد ول می چرخد وۥ

فرشته توی وقت می تپد ناشناس

می نویسند آن ها ولی هم چنان

آن چه را که بعد مرگ باید گفت شاید

آن ها که توی تن جامه های شبح وار "جَز"

در هاله ی طلایی شان طلوع کردند

و دمیدند هرچه درد وۥ رنج نهفته در کله ی پوک آمریکا را

                                           توی ساکسیفون هاشان

به عشق ِ " خدای من ! چرا رهایم کردی ؟"

که بلرزند شهرها تا آخرین رادیو

با قلب ِ مطلق ِ شعر

که چنان خوب از تن شان قصابی شده

که قابل خوردن خواهد بود

                               بعد ِ هزار سال هم ! 

 

2  

کدام ابوالهول ِ برآمده از سیمان وۥ آلمینیوم

جمجمه هاشان را شکافت

مغز وۥ تخیل شان را خورد ؟

ملوک ! انزوا ! هرزگی ! پلشتی ! 

سطل های زباله و دلارهای نایاب !

بچه های جیغ زیر راه پله ها !

پسران ِ هق هق به سربازی !

پیرمردهای  اشک توی پارک ها !

ملوک ! ملوک !

کابوس   ملوک !

بی عشق   ملوک !

دیوانه   ملوک !

ملوک که قاضی ِ سخت گیر ِ آدمی !

ملوک که زندانی ِ بی معنی !

ملوک که زندان خانه ی بی روح

نشان جمجمه بر روی سردرش !

ملوک که کنگره ی اندوه !

ملوک که عمارت هاش رستاخیز !

ملوک که سنگ ِ سترگ ِ جنگ !

ملوک که هرچه دولت ِ مبهوت !

ملوک که فکر وۥ ذکرش ماشین !

ملوک که خونش پول !

ملوک که انگشت هاش ده ارتش !

ملوک که دلش ماشین ِ آدم خوار !

ملوک که گوشش مقبره ِ سیگاری ها !

ملوک که چشم هاش هزار پنجره ی کور !

ملوک که آسمان خراش هاش  یَهوَه های بی انتها

                            ایستاده در خیابان طویل ! 

ملوک که کارخانه هاش خواب می بیند و

دچار نفس تنگی می شود در مِه !

ملوک که تاجی از دودکش وۥ آنتن نهاده بر سر شهرها !

ملوک که دلباخته ی جواهر و نفت ِ بی پایان !

ملوک که روحش از الکتریسیته !

ملوک که فقزش شبح ِ نبوغ !

و سرنوشتش ابری از هیدروژن ِ خنثا !

ملوک که نامش عقل !

ملوک که منم به تنها در آن ساکن !

ملوک که در آن خواب ِ فرشته می بینم !

دیوانه در ملوک !

نامرد وۥ بی مرام در ملوک !

ملوک که به روحم خزید فوری !

ملوک که در آن بدون تن هشیارم !

ملوک که از خلسه ی طبیعی ام مرا رماند !

ملوک که وانهادمش !

بیدار در ملوک شو !

روشنی از آسمان می کند سرریز !

ملوک ! ملوک !

آپارتمان های رباتیک !

حومه های نامرئی !

کم بهاترین ِ گنج ها !

سرمایه های کور !

صنایع شیطانی !

قبایل ِ اشباح !

تیمارستان های تسخیر ناپذیر !

کیرهای گرانیتی !

بمب های مخوف !

کمر ِ همه شان شکست وقت ِ بردن ِ ملوک تا ملکوت !

پیاده روها / درخت ها / رادیوها / نغمه ها !

بالاکشاندن ِ شهر تا ملکوت ِ موجود در هر کنار وۥ گوشه ای !

آی مکاشفات !

آی دعاها !

آی توهمات !

آی تمام ِ معجزات !

هرچه وجد وۥ وحی !

غوطه ور شوید توی رودخانه ای که آمریکا !

آی تمام ِ رویاها !

بستگی ها وۥ تمناها !

آی روشنگری ها ! مذاهب !

همه بار ِ قایق هایی شوید آکنده از خرت وۥ پرت ِ احساس !

آی رخنه ها !

نفوذ ها !

سراسر ِ رودخانه !

آی تلنگرها وۥ تصلیب ها !

غرقه شوید در سیل !

نشئگی ها !

اعیاد ِ تجلی !

یاس ها !

حیوان ِ ده ساله جیغ کشان می کشد خودش را !

آی نسل ِ دیوانه !

هرچه ذهن ! همه محبوس ِ صخره های زمان !

می شکفد خنده ای مقدس  وۥ ملموس بر لب ِ رود

دیدند آن ها تمام ِ این ها را

با چشم های نا اهل شان

نعره های مینوی شان

همان ها که بدرود گویان

پریدند پایین از بالای بام ها

یکی یکی یا که فوج فوج

همه گل در دست

به سمت رود     به سمت خیابان 

 

3

کارل سالومون !

با تو ام در راک لند

آن جا که دیوانه تر از من تویی

با تو ام در راک لند

آن جا که غریب تر تویی

با تو ام در راک لند

آن جا که داری از شبح مادرم تقلید می کنی

با تو ام در راک لند

آن جا که بریده ای سر ِ هر دوازده پرستارت را !

با تو ام در راک لند

آن جا که پوز می خندی به این شوخی نامرئی

با توام در راک لند

آن جا که گنده نویسنده هایی که ما

مثل یک ماشین ِ تحریر ِ بنجل !

با تو ام در راک لند

آن جا که رو به وخامت می گذارد حال ِ توۥ

گزارش از رادیو

با تو ام در راک لند

آن جا که اختیار ِ مارپیچ ِ حواس

در دست ِ مخچه نیست

با تو ام در راک لند

آن جا که نوش جان می کنی چای

از پستان ِ پیردختران ِ یوتیکا

با تو ام در راک لند

آن جا که جناس روی تن ِ پرستارهات

این سلیطه های برانکس می کنی

با تو ام در راک لند

آن جا که می کوبی مشت بر پیانوی لال

که مانا وۥ پاک است روح

و جان نباید این چنین بکند ملحدانه

در تیمارستانی سراپا مسلح !

با تو ام در راک لند

آن جا که می چسبانی بر پیشانی دکترهات

                               اتهام ِ حماقت !

شورش ِ سوسیالیسم ِ یهودی بر جلجتای فاشیسم ِ ملی !

با تو ام در راک لند

آن جا که صد شوک ِ دیگر هم

بازَت نمی تواند آوَرد از زیارت ِ عدم !

با تو ام در راک لند

آن جا که پرده از ملکوت ِ لانگ آیلند می دری

و فرو می کشی از آرامگه ِ سوپرمنی اش

                              مسیح ِ مقدس را

و روح می دمی در تن ِ مسیح ِ زنده ی انسانی

با تو ام در راک لند

آن جا که چندین وۥ چند هزار رفیق ِ دیوانه با هم

سر می دهند سرود ِ انترناسیونال

با تو ام در راک لند

آن جا که زیر ملحفه هامان

بغل می کنیم وۥ می بوسیم آمریکا را

آمریکایی که خواب برامان نگذاشته

از بس سرفه می کند شب ها

با تو ام در راک لند

آن جا که به یمن ِ شوک ِ الکتریکی

بیرون می زنیم از کما

با طیاره های روح مان

نعره کشان بر فراز بام ها

طیاره هایی که بمب از ملکوت هدیه آورده اند

چراغانی می کند خودش را تیمارستان

فرو می ریزد دیوارهای موهوم

از پا در می آیند هنگ های مردنی

آی شوک ِ پولک دوز ِ پر ستاره ی بخشش !

این جاست جنگ موعود

آی پیروزی !

تبانت را بی خیال شو

ما آزادیم !

با تو ام در راک لند

خیس ِ خیس به رویایم باز می گردی

از سفری دریایی در اشک

توی بزرگراهی آمریکایی

رسیده ای حالا به آستان ِ کلبه ام

          در یک شب ِ وسترنی !

                                                       سان فرانسیسکو   56- 1955 میلادی 

 

 

----------------------------------------------------------------------------------------------- 

 

 آرش گرگانی 

 

 اینکه تنگ نظری پاره ناگزیر هستی ما شده البته درد بزرگیست. با زوزه سالهاست که زندگی کرده ام و این تنها شعریست که هر بار ویرانم کرده و باز ساخته است. زوزه علاوه بر یک شعر بیانیه ای به تمام معناست نه در واسازی مقوله ای که بر ویرانه های نسلی از انسانها...آنقدر که تجربه ما تجربه ناقص و مثله مثله ما از مدرنیته قد می دهد زوزه برای ما هم حاوی ادراکی مستحکم و تماشایی دقیق از بار شاعرانه حضور و غیابمان است. زوزه در این مرز مرز حضور و غیاب گام می نهد و همانقدر به حضور عناصر اهمیت می دهد که به غیابشان .همانقدر شیطان را می شناسد که رب را و همانقدر درگیر تاریکیست که درگیر روشنایی. زوزه هذیان نیست. شعریست با ساختی دقیق و مدون . گرچه آن تنگ نظریها...اما مگر هرگز حقارت هستی آدمها مدفون نشده است؟ آنچه می ماند تلاشها و بودنهاست نه تخطئه ها و خود شعر زوزه نمونه ای بارز از این شکل انتخاب تاریخ است. زوزه را به ترجمه مهدی راد خوانده ام و همان را سالها پیش بدل به فایلی صوتی کردیم با چند نفر از دوستان قدیم... و هنوز عزیز است و بی اینکه بدل به روشنفکر حقیری شوم همانطور که هستم عاشقش هستم. 

و البته دلم نیامد اضافه نکنم با بغض اضافه نکنم که چه بسیار مدعیان که این مهمترین شعر نیمه دوم قرن بیستم را نخوانده اند درگیرش نشده اند و چه بسیارکسان مدعی تر که خوانده اند و بی اینکه لام تا کام از وجودش چیزی بگویند سطر به سطر بازنویسی و کپی کرده اند و نام کوچک خود را فرازش گذارده اند. به آن همه تنگ نظری چه می توان گفت؟ بی اصالتی حضورشان ناگفته پیداست. هنوز تبدار اسماعیل براهنی هستم. بله... بله... براهنی استاد است. بزرگ است. عزیز است. خیلی مهم و خیلی خیلیست. شاگردانش رگ گردن بیرون می اندازند برای مرادشان. اما همیشه این مرید و مراد بازیها بیشتر از مرید مضر حال مراد است. و براهنی استاد براهنی خودش هم خوب می داند که شاگردان یا مریدانش تا چه حد گلاویز هستی ادبی اش شدند. حالا اینکه کسی بیرون از این جرگه نام استاد را بر زبان رانده باشد گیرم به همراه دشنامی یا تحسینی خود مایه فخر استاد خواهد بود. چرا هنوز تسلیم برابر متن را نیاموخته ایم؟ چرا نامها هنوز مواضع ما را شکل می دهند. نام مهرداد فلاح تنها چند کلمه است فراز شعری که اگر غرقش نشویم لابد یک جای کار ما می لنگد. لابد اساسا شعر را تنپوش زمستان و زیور تابستانمان می خواهیم که...بیخیال..هزار بار می خوانم :
کدام ابوالهول ِ برآمده از سیمان وۥ آلمینیوم
جمجمه هاشان را شکافت
مغز وۥ تخیل شان را خورد ؟ 

 

 مهر به : رضا خاتمی ( همان دبلیو . سی ) 

  

رفیق !
نخست این که لازم نیست و اتفاقن خیلی هم بد است که من برای برگردان شعر کسی به فارسی ، حتمن در فضای فکری آن شاعر قرار داشته باشم . این جوری فقط می توانم دنبال عکس برگردان های خودم باشم . من می توانم از خودم بیرون بیایم و به ؛دیگری؛ برسم . این کجایش عیب دارد که تو این جور ترش کرده ای !؟
دو دیگر آن که هر آدم شعر خوانده ای می تواند این را به آسانی درک کند که زبان این ترجمه یک چیز دیگر است و اصلن قابل انطباق با زبان شعری مهرداد فلاح نیست . بله ، من نمی توانم مثل تو و خیلی دیگر ( به سبب ضعف در شناخت زبان ) که در نوشته هاشان یک جور زبان مصرفی و شل و ول و روزنامه ای را به کار می گیرند و گمان می برند که دارند شعر تولید می کنند ، با زبان تا کنم .
دیگر این که اگر نتوانی بخوانی ، ضررش به خودت می رسد . این جوری خودت را محروم می کنی و بعد این که چرا دروغ ؟ چون معلوم می شود از نوشته ات که اتفاقن شعر را خوانده ای و حتا نقل قول کرده ای از یک تکه اش !
رفیقم خوبم رضا خاتمی !
بد نیست نگاه دیگری به خودت بکنی . به نظرم ناخواسته دچار یک جور تنگ نظری ودیکتاتور منشی ( شبیه همان که در منش آن همشهری رییس جمهور شده ات به چشم می خورد ) شده ای . لج نکن با خودت !
 

 

دبلیو . سی 

 

کینزبرگ و رفقا هم شدن دمبلی که که هر کسی دوس داره برش داره بالا پائینش کنه
انگار مثلا سیلور استاین بیاد شعر حافظ رو ترجمه کنه البته هر کسی حق داره هر کاری بکنه
ولی واقعا یعنی مهرداد فلاح فضای فکریش کوچکترین نزدیکی ای مثلا با کینزبرگ داره:
؛آن جا که گنده نویسنده هایی که ما
مثل یک ماشین ِ تحریر ِ بنجل؛ !
مثل این  ما  توی بند اول داره داد میزنه یه شاعر زبان باز نوشتش که فلاح باشه کینزبرگ واقعا  ما   رو توی اون بند اونجا اورده یا مثال های دیگه بحث من این نیس که کینزبرگ خوبه و مهرداد فلاح و فرید قدمی  جفتشون جائی از ادبیات ایستادن ولی من نمی تونم این ترجمه رو بخونم و نزدیکش شم

 

 لیلا مهرپویا 

 

  قسمت هایی از این شعر را در ترجمه های دیگه از جمله از علی قنبری خوانده بودم و تفاوت و البته  خواست تفاوت من را بر ان داشت که این شعر را که حاصل ترجمه ی شماست با دقت بیشتری بخوانم و چقدر تفاوت بود البته بحث و قصد محکوم کردن یکی نیست
بهتر است اینگونه بگویم در ترجمه های قبلی که خواندم مترجم ها بیشتر  ِ زبان ترجمه ی اثر مورد نظر را وام گرفته اند از برداشتی که از موسیقی زبان شعر امریکایی داشته اند و سعی کرده اند  که سطرها الزاما طولانی باشند و یک خوانش تند و دکلمه ای تند در سطرها و ترجمه ی سطرها مد نظر قرار داده اند درست مثل خوانش شعر سیاهان امریکایی توسط شاملو که دکلمه ای سریع دارد و به غیر از این شاید سعی در امانت داری یا اشتباه برداشت از این مفهوم باعث شده در ان ترجمه ها به سطرهای صاف و همواری برخورد کنیم البته بیشتر توضیح نمیدهم چون میدانم که می دانید
اما در این ترجمه من علاوه بر حفظ موسیقی امریکایی و شعر امریکایی یک توجه به معیارهای ترجمه یا توجه به زبان در شعر امروز دیدم و همچنین کلمات و باز کلمات و استفاده از کلمات درخور و همچنن به جا بود . ( البته به جز در مواردی که سنگینی میکرد و کمی هم پنهان کاری و شاید قصد استفاده ی انها بجای واژه های دیگر ، رو نما نبودن بیش اندازه بوده است )
استفاده از زبان و تکنیک های زبان فارسی و شعر  فارسی امروز برای قدرتمند شدن سطرها کاری که در هر ترجمه ای دیده نمیشود . واین خوب است
این شعر هم شعر خوبی است و هم ترجمه ای خوب دارد

 

 کروب رضایی 

 
خواستم ابتدا در مورد زیبایی ها و توانایی های ترجمه و نفوذش و روانی آن و اینکه چقدر سلیس بود بنویسم گفتم نه آنرا که همه در مورد فلاح و آقای فرید قدمی خواهند گفت .
بهتر دیدم چند نکته که بصورت گذرا در باره بعضی واژگان و بعضی قسمت ها بنظرم آمد بنویسم ..من از زوزه که عنوان کار هست منهایی جمله در " متن چاپی این شعر در کتابی که سال پیش.............مافات کرده ایم البته" تمامی مصرع ها را شماره گذاری کردم از 1 تا 504...اگر هر خط یک شماره تلقی شود در شماره 130 آنجا که نوشته شده " وبا دست نوشته ها و آلت های مواج شان" چنانچه آلت همان تابلو یا پلاکارد یا هر چیز دیگری که راهپیمایان از آن استفاده می کنند باشد شاید استفاده از موصوف "مواج" زیاده زیبا نباشد اگر واژه برا فراشته یا معادل کمی غلیظ تر از مواج استفاده می شد تاثیر گذاری کلام را بیشتر می نمود ولی اگر "آلت" با توجه به توضیحی که در بند های پایینی می آید نظیر پاشیده شدن منی و ترتیب آدمها را دادن که دقیقا معادل slang  واژه سپوخیدن است بنظر باید از آلت بلند شده یا راست شده که ترجمه  erectمی باشد استفاده نمود.
در ردیف 169بعد از" عشق و حال توی مستراح های پمپ بنزین پرت شهر"
که کاملا مخاطب را می برد به زبان محاوره ای بچه های جنوب شهر یکمرتبه به ترجمه ای کاملا formal می رسیم " با اون آداب مخصوصش" که بی مقدمه مخاطب را از زبان کاملا محاوره ای به زبان کاملا رسمی رهنمون می کند مترجمین گرجه سعی داشته اند با آوردن ضمیر " آن" با املای محاوره ای " اون" بداد این بند برسند ولی بنطر کمرنگ می آید و دقیقا چنین ایرادی در ردیف 172 اتفاق افتاده اگر برای ترجمه blue film از ترجمه همه گیر فیلم سوپر که دیگر واژه ای ایرانیزه شده استفاده می شد و از کلمه کاملا رسمی " شرم آور" استفاده نمی شد ریتم کلام به همان شیوایی و حال و هوای بچه های پایین شهرادامه پیدا می نمود.......... البته این بدان معنی نیست که در این ترجمه زیبا از این دست واژگان و استعارات و جملات محاوره ای استفاده نشده به این ترجمه توجه فرمایید" در خمار جرعه ای عرق سگی " ردیف 175 می توان شاهد مثالی از این دست زیبایی ها آورد.
چیزی که در این ترجمه توجهم را جلب کرد استفاده بیش از حد از اسامی شهرها اماکن وووو بود که صد البته مترجمین ناگزیر از آن بودند ولی در بعضی از واژگان دست مترجمین بازتر بوده  و برای انتقال کامل معانی تا جایی که به شعر لطمه نخورد ردیف 202و 203 وقتی از دل و جگر و و سم و.دم... صحبت می شود ذهن مخاطب خود به خود به غذای من در آورده ی ایرانی جقول بقول که در بعضی ولایات نظیر گیلان به واویشکا هم شهرت یافته جلب می شود که می شد بجای همه آنها تقابل دو غذای گران و ارزان را به مخاطب عرضه نمود.

  

پرستو ارسطو 

 

یادم نیست در پاسخ به دعوت کدام مترجم نوشتم که  نظام هر زبان بیگانه ای ،نظامی است  کاملن متفاوت با نظام دستوری زبان فارسی و همچنین ابزارهای زبانی برای ترجمه هم با ابزار زبان بیگانه متفاوت  خواهد بود این اولین نکته ی مهمی است که  مخاطب باید در تشخیثص جنس وکیفیت ترجمه به آن توجه کند نکته ی دوم آشنایی به زبان مبدا ومقصد است که در اینجا صادقانه باید اعتراف کنم که زبان انگلیسی زبان چهارم من است وقتی در اولی اش لنگ! بزنم   وای به حال چهارمی اش ،ولی  مهم ترین نکته در  در ترجمه انتخاب معادلی برای هر واژه ی ترجمه‌ای از زبان مبدا است یعنی اهمیت وارجحیت در ارزش معادل ها و نقش آنهاست  که وظیفه ی سنگین مترجم است از این رو اظهار نظر در باره ی نکات دستوری یک ترجمه فقط کار متخصص ومترجم است وبا اینکه من خودم در کار ترجمه ی  هستم جرات وارد شدن در ریزه کاریهای این ترجمه راندارم  ونباید در مفاهیم ارجاعی عناصر که شاید هم خیلی در شعر  ملموس باشند باز  هم بعلت همان نا همجواری نظامهای زبانهای متفاوت نباید با برداشتی احساسی از مفاهیم ومقاصد شاعر ،به ترجمه ای احساسی و نقدی بر این پایه ومبنا اقدام شود
پس با اجازه ی شما نازنین  تنها به خواندن اصل شعر ومقایسه ی ترجمه ی آن بسنده کردم  که بسیار جالب بنظرم آمد بخاطر تلفیق دو زبان فاخر ودیگری زبان محاوره در یک ترجمه  و اصطلاحاتی که  بعلت  وقفه ای  در همزیستی نزدیک ومحلی با زبان مادری خود  دارم و کمی برای من نا آشنا بود ند ولی مجموعن کار شما دوهنرمند در خور تحسین وتمجید است ....

 

م . آرمان

             

ترجمه ی کم نظیری از  گینزبرگ خواندم .  در این خراب شده ی بی فریادرس - که از هر سمتی می روی بن بست است یا کژ راهه تو را امان نمی دهد یا کورمال و گیج می بایست سره را از ناسره جدا کنند و اغلب خسته می شوند ، کار ترجمه ی مهرداد فلاح  نشان دهنده ی ورزیدگی او در زبان مقصد و مبدا است . فرید هم که چندان نمی شناسمش به همین منوال کوشش دوجانبه ی خوبی بود. زمان را شناخته حال ارجاع به گرسنگی و سرگردانی و عدم شایسته سالاری در کار مرحج است . هر چند متن اصلی را می توانستی در معرض خوانش بگذاری اما از حیث تحلیل محتوا - کاریست نقدپذیر - گویا - اجتماعی - دارای سویه های تاویل گون و مهیج.